تا برج کهنه
زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشیه بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصمون رو تو میدونی تو میدونستی
من نمیتونم برم تو میتونی تو میتونستی
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
هی پرنده ی من ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چی بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز رو فقط تو میدونی تو میدونستی
من نمیتونم برم تو میتونی تو میتونستی
آخر قصمون رو تو میدونی تو میدونستی
من نمیتونم برم تو میتونی تو میتونستی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۴ ساعت 8:58 توسط میثم
|