jeegi

این عکس jeegi ، وقتی کوچیک بود![]()

این عکس jeegi ، وقتی کوچیک بود![]()
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت
ای به داد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ا ی تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید ناجی عاطفه ی من
تو شب رو از من گرفتی شعرم از تو جون گرفته
تو منو دادی به خورشید رگ خشک بودن من
اگه باشی یا نباشی از تن تو خون گرفته
برای من تکیه گاهی اگه مدیون تو باشم
برای من که غریبم اگه از تو باشه جونم
تو رفیقی جون پناهی قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
وقتی شب،شب سفربود
توی کوچه های رفتن
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
ای طلوع اولین روز تپش هراس من بود
ای رفیق آخر من وقتی زخم خنجر دوست
به سلامت سفرت خوش بهترین لباس من بود
ای یگانه یاور من تو با دست مهربونت
مقصدت هرجا که باشه به تنم مرحم کشیدی
هر جای دنیا که باشی برام از روشنی گفتی
اون ور مرز شقایق پرده ی شب رو دریدی
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن...

نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی
نمی خواهم لحظه ای حتی به فكر ديگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری بيند
نمی خواهم كسی نامش به لبهای تو بنشيند
نمی خواهم كه نقش چهره ای در خاطرت ماند
نمی خواهم نگاهی ، بر نگاه پاكت آويزد
نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی
نمی خواهم كه بين ما جدايی خانه اندازد....
Jeegi

افسوس که زود گذشتن عادت روزهای خوب است وصال و دیدن روی ماه تو آرزوی هر روز من است اما من نه عاشقم نه دیوونه...فقط وفقط عاشقم و دیوونه اما فقط برای تو ...نه هیچ کس دیگه اما کلام آخر را بگویمت : می مانم تا روزی از روزهای خدا دستانت را در دستانم بفشارم...و خود را در چشمان تو نظاره کنم و به پشتوانه کلام شیرینت...تمام قله های پربرف را فتح کنم و آخر آخر این که تو را من دوست می دارم...تورا من دوست می دارم تو را من دوست می دارم...تو را من دوست می دارم...تورامن دوست می دارم...
مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم ، به زندان خيانت هم كشانی دوستت دارم ، به پيش خلق اگر نتوان حديث عشق را گفتن درون سينه ات دفنم نمايی دوستت دارم...
قسم به روزهایی که هرگز نخواهم دید
قسم به صداهای دلنشینی که هرگز نخواهم شنید
قسم به گلهای رنگارنگی که هرگز نخواهم بویید
قسم به سوال هایی که هرگز از تو نخواهم پرسید
تا آخرین فرو رفتن و بر آمدن نفس تورا از یاد نخواهم برد...
من به غير از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من ميل تو دارد چه بجویی چه نجويی
ديده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من كه بيمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
ايستادم به ارادت چه بود گر بنشينی
بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بكوشی ز دل من بگريزی نتوانی
دل من سوی تو آيد بزنی يا بپذيری
بوسه ات جان بفزايد بدهی يا بستانی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

كاش ای تنها اميد زندگی
ميتوانستم فراموشت كنم
يا كه همچون آتش سوزان دل
در سينه خاموشت كنم
كاش! آنروز در باغ خيال
هرگز نميچيدم تو را
تا نسوزم در فراغ دوريت
كاش!هرگز نميديدم تو را...
jeegi

سرتو بذار رو شونم و
آروم بخواب گل بهار
من پیشتم تا خود صبح
چشماتو آروم هم بذار
اونقده بیدار میمونم
تا وقتی خوابت ببره
وقتی میخوابی رویا هم
ناز نگاتو میخره
کابوس رو زندون میکنم
خواب بد رو میسوزونم
مثل یه گنجشک کوچیک
آروم بخواب مهربونم
دستت تو دستای منه
عزیز خوب نازنین
چشماتو آروم هم بذار
رو شاپره ابرا بشین
تا صبح برات شعر و غزل
لالایی عشق میخونم
چشماتو آروم هم بذار
من اینجا بیدار میمونم
حافظ خواب تو میشیم
من و خدای خوب دل
چشماتو فردا میبینم
خوب بخوابی شبت بخیر
