باران
ماه از سینه ابری سر زد
و تو را دید
و سر انگشت خجالت به دهان برد و گزید
هر کجا رفت و به هر کس که رسید
از تمنای نگاه تو نشانی پرسید
من ندانم چه شنید
لیک زان شب هر گاه
رانده ام نام تو بر لب ناگاه
در پس ابر نهان گشته سرش را دزدید
لحظه ای بعد از ان سوی تن تیره ابر
هق هقی امد و باران بارید ...

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 23:54 توسط میثم
|