قصه
هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت ، نمیگفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود
آه این درد مرا میفرسود
او به دل عشق دگر میورزید
گریه سر دادم و در دامن او
های هاییکه هنوز
تنم از خاطره اش میلرزد
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک میدانستم
که دلش به دل من سرد شدست
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 10:8 توسط میثم
|
