می گويند همين حوالی
تو را هم ديده اند
که بی خيال آرزوهای من
٬
دست در دست غريبه ای برای خودت آشنا
بسوی نمی دانم کدام راه ناپيدايی
- مثل همين فرداهای بی اعتبار -
می رفتی.
حالا هی حسو‌ديم می شود!
به آن غريبه
٬
به دستهايش که در دست توست!
حتی به همه ی آنهايی که ترا ديده اند...
چه می دانم
٬
به هر چه با تو هست و با ديگری هست و
 در من نيست
حسوديم می شود

Image hosting by TinyPic